*** جهت استفاده بهینه از امکانات این وب سایت بایستی عضو کتابخانه عمومی ادمونتون باشید *** برای اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید *** توجه : پایگاه اطلاعاتی این وب سایت در حال بروزرسانی بوده و بزودی تکمیل خواهد شد *** فاز اجرایی اول با تعداد 500 نسخه فارسی در حال تکمیل میباشد *** تعداد کل نسخه ها 1571 بود *** این تعداد جدیدا" به 1396 نسخه کاهش یافته است *** درباره ما *** تماس با ما *** فیسبوک کتابخانه فارسی ادمونتون ***

روزهای سرد برفی

کتاب
268
9789646043299
Some Locations
Edmonton Public Library
2007
Persian RAH
Hits: 1350
User rating: / 
PoorBest 

Review

خواب با قدرت خواندن ادامه بیت را از چشمم ربود و با مهارت دست در یقه ام انداخت و گردن باریک و ضعیفم را به زیر پنجه های قوی اش فشرد. بگونه ای که صدای تق مهره های گردنم را شنیدم و دردی که مثل صاعقه در سر و گردانم پیچید هشداری بود که بفهمم با حریفی نیرومند روبرو هستم. و علی رغم میلم باید بازی را به او واگذار کنم و مغلوبش شوم کتاب را برهم گذاشتم . از پشت میز تحریر کهنه، ارث رسیده از پدر زیر چشمی نگاهی اجمالی به اتاق انداختم. بوی فتیله سوخته بخاری بینی ام را آزارد. بسختی از روی صندلی بلند شدم که صدای جیر جیرش بلند شد. سلانه، سلانه، از اتاق بیرون آمدم. روی پله سیمانی سرد که مرا به طبقه بالا و اتاق خواب می رساند پا نگذاشته بودم که چشم نیمه بازم به حیاط و دانه های سفید برف افتاد که آرام و سبک فرو می افتاد. در برابر برف پایم از رفتن باز ایستاد . دوست داشتن توان آن را داشتم که می ایستادم و نگاه می کردم اما حریف با فشار دیگری بر گردن وادارم نمود دیده از این منظره بدیع برگیرم و با خود رویای شب برفی را همراه کنم. با کمک نرده بالا می رفتم و در ذهن تعداد پله ها را شماره می کردم، یک، دو، سه، پایم پله چهارم را لمس نکرده بود که صدای زنگ در حیاط بگوشم رسید. گوش تیز کردم صدایی نبود. فکر کردم اشتباه کرده و دچار وهم شده ام. پایم که پله را لمس کرد بار دیگر صدای زنگ آمد. نخیر اشتباهی در کار نبود و براستی کسی در پشت در ایستاده بود. در آن لحظه مسافت راهرو تا حیاط و در خانه بعید بنظرم آمد. حال رفتن و در گشودن را نداشتم، خواستم بی اعتنا خود را به نشنیدن بزنم که شعر نیما مرا به جای میخکوب کرد،
آی آدمها که بر ساحل نشسته و خندانید
یک نفر در آی دارد می سپارد جان
به جای یک غریق، کسی در زیر بارش برف ایستاده بود و چشم به گشوده شدن در داشت . وجدان به خواب نرفته نهیبم زد و وادارم نمود تا تمام قوایم را متمرکز کنم و با صدای نسبتا بلند بگویم، کیه؟
جز صدای خودم که در هال پیچید صدایی نشنیدم. از آن فاصل بعید بود که کسی صدایم را بشنود. در هال را باز کردم و چشمم به مقدار برف باریده افتاد. سطح حیاط کاملاً سفیدپوش بود، گویی ساعتهای مدید بود که می بارید. با امید اینکه فرد منتظر ناامید شده و رفته باشد تکرار کردم که کیه؟ اما او گویی بیشتر از من گوش خوابانده بود تا صدایی را بشنود. بلافاصله گفت: لطفا باز کنید. غریبه نیستم. مالکان همسایه تان هستم
دیگر نمی تواسنتم وجود همسایه را نادیده بگیرم. ژاکتم را با غیظ به خود پیچیدم و با دمپایی قدم به حیاط گذاشتم. سردی برف لرزه بر اندامم انداخت و پایم را کرخ کرد. زیر لب ماکان را لعنت کردم و در حیاط را گشودم. سعی ام بر این بود که خشم را زیر لبخندی که به زور بر لب اوردم پنهان کنم و خود را وشحال نشان دهم
آقای مالکان شال گردنش را تا زیر چشم بالا کشیده بود و فقط دو چشمش را که در تاریکی مثل کرم شبتاب می درخشیدند بیرون گذاشته بود


Add comment


Security code
Refresh

تنظیمات قالب پلاس

رنگ ها

برای هر رنگ ،پارامتری وجود دارد که در زیر آمده است :
Blue Red Oranges Green Purple Pink

بدنه ی قالب

رنگ پس زمینه
کد رنگ ها

عنوان قالب

رنگ پس زمینه
تصاویر پس زمینه

فوتر قالب

انتخاب منو
فونت گوگل
سایز فونت بدنه قالب
نوع فونت بدنه قالب
جهت نوشتاری