گلدسته ها و سایه ها
Review

این كتاب شامل دو داستان از "محمود دولتآبادي" است با عنوان: "پاي گلدستهي امامزاده شعيب" و "سايههاي خسته". ماجراي داستان نخست، در روستايي با امامزادهاي در كوهپايه به تصوير كشيده شده است. متولي روستا - ميرزا موسي - به تازگي درگذشته و امور آن بر عهدهي جواني كه "سيد داور" نام دارد و فرزند خواندهي ميرزا موسي است، نهاده شده است. در يك شب سرد زمستاني، "عذرا" - دختري كه همچون سيدداور بيسرپرست بوده و در منزل "سيد مراد" جفاها ديده و از سوي او ديوانه خوانده ميشود - به سيد داور پناه ميبرد و شبي را با او به سر ميكند، اما صبح هنگام، سيد داور به شكلي وحشتناك به هويت خود و دختر - كه او را به همسري اختيار كرده - پي ميبرد
سه ماه که از نوروز می گذشت زوار از در و دشت مثل سار به صحن مزار می بارید. رعیت مردم خورجین ها را پر می کردند از اسباب و اثاثه، می انداختند روی گُردۀ مال ها و پای پیاده کوچ می کردند به پای گلدسته امامزاده شعیب
مزار امامزاده شعیب در کوهپایه بود و مصلا میان دو دنده کوه و بالا سر یک قلعهٔ دویست خانواری علم شده بود. نهر آبی پاک و زلال، مثل اشک چشم، گُردۀ کوه را می لیسید، از زیر قدمش می گذشت. ساق پای قلعه را می شست و به دشت می ریخت. و باغ و باغات اطرافش هر فصل پر بود از انگور و هلو و خربزه. می گفتند شاهزاده شعیب به زیارت جدش آقا امام رضا، از مدینه به طوس می رفته، که بین راه باغجر و نیشابور شهید شده و بعد از سال های سال، نوری از فرق کوه بیرون جسته و بعد سنگی توی سنگ پیدا شده که رویش شجره نامه شاهزاده حک بوده است و مردم جمع شده اند و به همت هم مزارش را سرپا کرده اند و بعد هم در پایین پایش خانه های خودشان را چیده اند
بعد از اینکه میرزا موسی - خادم جد اندر جدی مزار - دعوت حق را لبیک گفت، اهل آبادی توی صحن جمع شدند، برایش ختم مفصلی گرفتند و بعد اتاقک زیر گلدسته را با همه اسباب و اثاثه اش واگذار کردند به سید داور که به گردنش بود به وصیت های پدرخوانده اش عمل کند
یک سماور حلبی، یک دست لحاف ، یک جاجیم کردی، یک کرسی و یک عبا، دوتا شال سیاه و سبز، عصا و یک عرقچین، دو تا قبا، چهار جلد کتاب - جودی، جوهری، مفاتیح الجنان و کتاب دعایی که خود میرزا موسای مرحوم عقیده داشت دستخط خود شیخ بهاء است - و چند تا زیارتنامه. دو جریب زمین موقوفهٔ پشت امامزاده را هم به او دادند تا برای خودش کشت و کار کند. آبش از مشاع، گاوش از ارباب و برکتش هم از خدا. یک دانه بکارد و صد دانه بردارد. نذر و نیازها و اضافات موقوفه هم که یکسر به دامن سید می ریخت و فیضش بر او حلال و طیب و طاهر بود و حالا کار سید روی زانویش بود و تکلیفش معلوم و معین: نظافت، عبادت، اطاعت و خوشخویی با زواری که رنج راه را به خود هموار می کردند و به پا بوس می آمدند. و حفظ و حراست یک بیله کبوتر که سر به چهار صد تا می زدند و عصرها کلاهک گنبد را زیر بال های خود خاکستری می کردند و با سید، در امامزاده همقدم بودند . هم سید و هم پدرجد کبوترها را، میرزا موسی از توی صحن امام رضا همراه خودش آورده بود. و از قضا الفت سید به کبوترها، انگار الفت برادری بود به خواهرهای کوچکش. اگر روز غروب نمی کرد جیره کبوترها هم لنگ می شد
رزرو کتاب